تبليغاتX
پرچین دل
 

 

 

 

حقیقت آینه ای بود در دست خداوند بر زمین افتاد و شکست

هر تکه اش را کسی برداشت و خود را در آن نگریست

و گمان برد که تمام حقیقت پیش اوست

در حالی که

حقیقت پیش همگان پخش بود !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:42 توسط الهام |


 

FROGS

قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

or: 
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:32 توسط الهام |


 

 

من اناری را می کنم دانه و به خود میگویم ای کاش "این مردم دانه های

دلشان پیدا بود!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:29 توسط الهام |


 

پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه !!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:42 توسط الهام |


 

 

 

 

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند .

آدمک مرگ همین جاست بخند.

دست خطی که تو را عاشق کرد ،

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:16 توسط الهام |


 

 

می تازی همزاد عصیان

به شکار ستاره ها رهسپاری

دستانت از درخشش تیرو کمان سرشار

اینجا که من هستم

آسمان خوشه کهکشان می آویزد

کو چشمی آرزومند؟

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:41 توسط الهام |


 

 

گفتم: ۱۱۰تا

گفتند: نه کمه ! واسه تو کمه!!

گفتم: من میگم ۱۱۰تا  ولی هر چی شما بگین

گفتند: نه ولی حالا چرا ۱۱۰تا ؟

گفتم: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

 گفتند: علی یارت ولی تعدادش کمه !!!

گفتم: بابا جون منکه میگم هر چی شما بگین

گفتند: خوب نظر تو مهم تره !

گفتم: باشه  ۱۱۰تا گل نرگس

گفتند: مگه دیوانه شدی!

گفتم: نه هنوز ولی میخوام بشم

همشون خندیدن و پراکنده شدن!!!      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:51 توسط الهام |


 

 

 

غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:10 توسط الهام |


 

 به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی

در این بیقوله رد پائی از یاران نمی یابی

چراغ شیخ خاموش و این افسانه روشن شد

که در شهر ددان میراثی از انسان  نمی یابی

 

 

در دو روز عمرکوته سخت جانی کرده ام 

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

هم دلی، هم آشیانی،  هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست، نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست، نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست، نیست

من نه هرگز شکوه از روزگارم کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گر چه شکوه بر زبانم ،می فشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روزو شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دست تقدیر این زمانم، کرده هم رنگ خزانم

 

 

پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد،مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند،سر به زیری سر سپرده

می روم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازدچرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدائی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

 

در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام

بس ملامت ها کزین نامردمان بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی هم رنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم، یا نمانم، بنده ی پیر زمانم  

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:12 توسط الهام |


......................

..............................

یادمان باشد !

 همه چیز خوب است و بر و قف مراد

تنها دل ماست که دل نیست!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 9:1 توسط الهام |