
حقیقت آینه ای بود در دست خداوند بر زمین افتاد و شکست
هر تکه اش را کسی برداشت و خود را در آن نگریست
و گمان برد که تمام حقیقت پیش اوست
در حالی که
حقیقت پیش همگان پخش بود !
|
من اناری را می کنم دانه و به خود میگویم ای کاش "این مردم دانه های
دلشان پیدا بود!
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه !!!

آدمک آخر دنیاست بخند .
آدمک مرگ همین جاست بخند.
دست خطی که تو را عاشق کرد ،
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند.
می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیرو کمان سرشار
اینجا که من هستم
آسمان خوشه کهکشان می آویزد
کو چشمی آرزومند؟
گفتم: ۱۱۰تا
گفتند: نه کمه ! واسه تو کمه!!
گفتم: من میگم ۱۱۰تا ولی هر چی شما بگین
گفتند: نه ولی حالا چرا ۱۱۰تا ؟
گفتم: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
گفتند: علی یارت ولی تعدادش کمه !!!
گفتم: بابا جون منکه میگم هر چی شما بگین
گفتند: خوب نظر تو مهم تره !
گفتم: باشه ۱۱۰تا گل نرگس
گفتند: مگه دیوانه شدی!
گفتم: نه هنوز ولی میخوام بشم
همشون خندیدن و پراکنده شدن!!!
غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند!
به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی
در این بیقوله رد پائی از یاران نمی یابی
چراغ شیخ خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی
در دو روز عمرکوته سخت جانی کرده ام
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
هم دلی، هم آشیانی، هم زبانی کرده ام
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست، نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست، نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست، نیست
من نه هرگز شکوه از روزگارم کرده ام
نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام
گر چه شکوه بر زبانم ،می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روزو شب سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام
دست تقدیر این زمانم، کرده هم رنگ خزانم
پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی
هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی
مهربانی کیمیا شد،مردمی دیریست مرده
سرفرازی را چه داند،سر به زیری سر سپرده
می روم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازدچرخ را وارون کنم
بر کلام نا هماهنگ جدائی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم
در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام
بس ملامت ها کزین نامردمان بشنیده ام
سر دهد در گوش جانم موی هم رنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام
گر بمانم، یا نمانم، بنده ی پیر زمانم
..............................
یادمان باشد !
همه چیز خوب است و بر و قف مراد
تنها دل ماست که دل نیست!


